تبليغاتX
لوف -

لوف

شعر، ادبیات، تک نگاری و نقد ادبی

 

بازم به و برايِ غزاله رضوي

 

 

 

 

ما پنج ساله كه باهم ازدواج كرديم

 

 

« ببين، ما الآن پنج ساله كه با هم ازدواج كرديم، دو تا بچه داريم و علي‌القاعده زندگي‌مون بايد خوب باشه!‌‌ »

اين همون جمله‌ي تكراريه كه مثِ ترجيع‌بُندِ يه ترانه مجبورم هراز چندگاه با همين تركيب به شوهرم بگم. يه جور عادت، اون‌اَم درس تو اوضاعِ جِن‌زده‌گي‌ش. آخه پوران؛‌ دوست‌اَم بي‌را نمي‌گف كه: « اونو چُن ماه يه بار جِن مي‌زنه »

آره پوران راس مي‌گُف. به‌هرحال وختي، اون جن زده مي‌شد اولين واكنش‌اِش اين بود كه؛ صم بكم و وُهم زده مي‌شست رو كاناپه‌، جلو تلويزيون، يه‌ ربعِ ساعتي با كنترل مدام رويِ چُن كانال را مي‌رُف، بعداَم خيلي آروم خاموشِش مي‌كرد. اگه تو اون لحظه مي‌شُد روبروش بشيني آخه پوران مي‌گف بهتره تو اين شرايط جلو روش نباشي مي‌شد تغيير رنگِ چهره‌اَش رو دم به دم به چِش ديد. حتا مي‌تونستي حدس بزني كه آروم، آروم داره يه عرق سرد و بُدبو رو تن‌اَش مي‌شينه. اينو خودش يه شب كه حال‌اِش عادي بود تو تخت بِهِم گفت.

اما حالا كه پّش سُرِش واساده‌اَم با ترس و البته به‌سختي دس‌اَمو رويِ شونه‌هاش مي‌ذارُم. چُن ثانيه اول ثابت ولي بعد آروم، آروم با كف دس و نوكِ انگشتام سعي مي‌كنم كمي ورز‌اِش بِدُم، شايد از اين حال درآد. آخه پوران مي‌گفت: « تو اين شرايط اگه بشه، باس اين‌جور مردا رو دس‌مالي كرد » يا يه چيزي شبيهِ اين؛ خوب يادُم نمي‌آد. اما اون اين‌جوري‌اَم پا نمي‌گيره، بلند مي‌شه و با بي‌اعتنايي بدونِ اين‌كه حتا سرشُ برگردونه با اشاره‌‌ي آروم نوكِ انگشتايِ دسِ راس‌‌اِش آره دسِ راس‌اِش دسِ مُنو پس مي‌زنه. وُ بعد خدايِ من بازَم همون صحنه‌ي عجيب و غريب، همون‌جا وسطِ اطاق وامي‌سه و شروع مي‌كنه به لخت شدن  لختِ لخت يه كم با خودش وُر مي‌ره، بعداَم را مي‌اُفته مي‌ره حموم....

به پوران گفتم: « تا همين سه سالِ پيش هيچي‌اش نبود. يه مرد عادي با يه شغل آبرومند و خودت‌اَم مي‌دوني يه جورايي موفق! » اينا رو مي‌گفتم چون ديگه از دلايلِ بطلميوسي پوران آروم، آروم داشت حال‌اَم به‌هم مي‌خورد. همون روز، وختي كه پوران داشت چاي رو از رو لبه‌ي فنجون مزه، مزه مي‌كرد اصلا حواس‌اِش جمع بدبختي من وُ اين راز بزرگ كه اونو شريك‌اِش كرده بودم نبود. اون داشت با لَوُندي، تلخي چاي رو با زبون رويِ سطحِ ماتيك‌خورده‌ي لباش مي‌ماليد اون‌اَم با چه آب و تابي، و چشاش بُدجوري يه گوشه‌ي اطاق، را گرفته بود. اولين بار بود كه باورم شد عجب احمقيه اين رفيقِ من. ديگه داشت ديوونه‌اَم مي‌كرد و خدا مي‌دونه اگه پايِ اين راز وسط نبود دل‌اَم مي‌خواست با لگد از اون‌جا بندازم‌اِش بيرون. اما خُب نمي‌شد؛ پس تا ده شمردم كمي‌ - فقط كمي آروم‌تَر شدم. از سُرِ بي‌چارگي دُس كردم تو يقه‌ي پيرهن‌اَم كمي سينه‌اَمو خارونَدم البته بدونِ اين‌كه بِخاره. بعد نمي‌دونَم چي شد، دس‌اَمو يهو كشيدم و سعي كردم موايِ نه‌چندان بلند‌اَمو با دودس هر جوري شده دور جمجمه‌اَم جمع كنم. با يه آهِ بلند آروم اومُد زيرِ لبم: «‌ هرچي هست برمي‌گرده به اون عكسا » اما خدا كنه اين يكي رو ديگه پوران نفهمه. اگه بفهمه ديگه مي‌شه راز در راز و اين همون چيزيه كه ممكنه هرچيزي‌رو به گّه بكشه. به خودم دل‌داري مي‌دُم كه نشنيده اما اگه شنيده و نمي‌خواست به رو خودش بيآره چي؟ اون‌اَم با اين چشايِ كلاپيسه كه معلوم نيست داره چيو نيگا مي‌كنه! اما هرچي بود بعد از اون اتفاق و زهرخندِ پوران كه بعد از اون پچ‌پچه تحويل‌اَم داد ديگه نديدم‌اِش، زنگ‌اَم نزد.

اما آره هرچي هست زير سرِ اون عكسايِ لعنتي‌يه. شايد نگاتيو اونو هنوز تو مغازه نگه داشته به‌هر حال هرچي هست زيرِ سر اون باس باشه. آخه ديگه دليلي نداره. اما اگه اين‌جوري باشه اون خيلي، خيلي احمقه. عجب خري‌يه، من فقط هفده سال‌اَم بود. يه ديوونه‌بازي از نوعِ بچه‌گونه‌اَش. فقط مي‌خواستم بدونم زيرِ اين چادر، چاقچور چي مي‌گذره؟ بعد‌اِش‌اَم اون ياشيكايِ اِم- اِف دو رو كه عموم تازه به‌اِم هديه داده بود از كيف‌اَم درآوردم دادم دست هم‌خونه‌اي‌م.

« الآن مي‌آم» .

دقيق يادمه وقتي برگشتم چشاش داشت از حدقه در‌مي‌‌اومد. وِزوِزكنون گفت: « اين چه‌ وضعشه ؟‌ »

من‌اَم فقط شونه‌هام رو تكون دادم. هرچند اون توقع كارِ بيشتري رو داشت. احساس عجيبي بود حرف‌اَم نمي‌اومد. تو چله‌ي زمستون تب داشتم. آخه حتا دكترم تا به‌حال منو اين‌جوري لخت نديده. يهو سردم شد شاش‌اَم گرفت؛ بُدجوري. گفتم: «‌ بگير »

« از چي‌؟ »

با يه تاب كوچولو و ناشيانه به كمرم يه جورايي بهش فهموندم قضيه چيه! با اون چشمايِ وُرقلنبيده گفت: «‌ نكنه فيلم ديدي‌؟ »

لخت‌ِ لخت وسط اطاق با سر و دست و پا تلاش كردم اونو يه‌جورايي متقاعد كنم كه زودتر بگيره چون بُدجوري شاش‌اَم مي‌اومد. و اون با تكون دادن سر انگاري كه حرف منو نشنيده مي‌خواست از عواقب اخلاقي اين كار مطلع‌ام كنه. از اين‌كه نگاتيو بالاخره باس يه جا چاپ بشه و اين مي‌تونه شروعِ خيلي از قصه‌ها‌ي بد واسه يه دختر تو يه شهر كوچيك مثِ اين‌جا باشه. ولي بعد از مدتي بالاخره مجاب شد اين‌كار رو بكنه. البته با اين شرط كه اون شب اون‌جا نبوده و دكمه‌ي شاتر رو هم اون فشار نداده. در هرصورت اتفاق افتاد حاصل‌اِش‌اَم شد چُن تا عكس.

آره چند تا عكس. اون‌روز بعد ازظهر وقتي برايِ گرفتن عكسا رفتم مغازه‌اَش. من اين وُرِ ويترين،‌ اون‌اَم اون‌وُرِ ويترين. برايِ چند لحظه سكوت، اجازه‌ي نِق زدن به كسي نمي‌داد. اما بعد‌اِش با صدايي دورگه و خيلي آروم اَزَم خواست دنبالش برم. من‌اَم بي‌اختيار را افتادم. تَهِ مغازه درِ يه اطاقك رو باز كرد، گفت:‌ «‌ برو تو »

بعدها وقتي زن‌اِش شدم فهميدم اون‌جا تاريك‌خونه‌س. نيگا كه كردم زيرِ اون نورِ قرمز هم آدم عجيب و جذابي به‌نظر نمي‌رسيد. فقط احساس مي‌كردم هيجان‌زده شده، يه كشف كه سُر تو خيلي چيزا داشت. كشف چيزي كه انگار تا‌ به‌حال تو دنيا مث‌‌اِش پيدا نشده. بعد از چند ثانيه كه تو اطاق مثلِ غاز دور خودش مي‌چرخيد، آروم گفت: «‌ اين‌جا زندگي مي‌كنين»

« آره »

« دانشجو؟»

« آره ». چند لحظه دوباره سكوت. منم بدون تعارف رويِ يه چارپايه نشسم اون احمق هم هنوز داشت دورِ خودش مي‌چرخيد. كه يهو...

همه چيزي رو مي‌شد حدس زد غير از اين جمله: « تا سه روز ديگه فرصت دارين، اگه با من ازدواج كردين كه هيچي، اگه نه متاسفانه... »

يخ كردم شاش‌اَم گرفت. ازدواج؟ مگه ميشه؟ ترجيح مي‌دادم همون‌جا زور- گيراَم كنه اما نه... ازدواج خيلي خنده‌داره. لال شده بودم گيج نيگاش مي‌كردم. همين‌طور كه سرش پايين بود با خِرخِر تهِ گلو صداش دراومد: «‌ فقط سه روز حالام بفرمايين ».

.....

الآن كه فكر مي‌كنم بعد از گذشتِ پنج سال و اَندي وختي هنوز به اون عكسا نيگا مي‌كنم حس عجيبي بِهم دست مي‌ده. خيلي‌اَم بد نيست. هرازچندگاهي، تنها كه مي‌شم، اونا رو از تو پُستو در‌مي‌آرُم و ساعت‌ها بِروبِر نيگاشون مي‌كنم. كسي چه مي‌دونه، شايد اون‌اَم هراز چندگاهي تو مغازه اون نگاتيوارو اين جوري نيگا مي‌كنه؟‌ البته شايد! من كه نمي‌دونم!‌ فقط مي‌دونم:‌ «‌ ما پنج ساله با هم ازدواج كرديم، دوتا بچه داريم و علي‌القاعده بايد زندگي خوبي داشته باشيم ».

 

1/4/86 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  |