تبليغاتX
لوف -

لوف

شعر، ادبیات، تک نگاری و نقد ادبی

به و براي وحيد كاكاوند

 

من حرام‌زاده‌اَم و اين باز مي‌گردد به زماني كه چند‌ساله بودم. تنها چند سال، دو يا سـه، شايد هم كمي بيش‌تر! كم‌تر! باز، به روزهايي كه مي‌گردد كه سنباده كشيده بودم‌شان! سنباده كشيدم‌اَش! سنباده مي‌كشم‌اَش! سنباده خورده بودند. القصه چيزِ زيادي از رنگ، رويِ ديوار نمانده بود، جز خطوط كم‌رنگِ و خراشيده‌اي كه در تقاطع با ردِ سنباده رويِ رنگ، به‌سختي آدم را به‌يادِ رنگِ ديروزِ‌ و ديوار مي‌اندازد.

من حرام‌زاده‌اَم و از اين ماجرا اطلاعِ درستي در دست نيست، شايد هم گناهِ كسي نيست كه بي‌شبيهِ پدرم. پدرم كه لايِ اين روزها اگر روزي فرصت كرد و ترياك‌اَش را به‌موقع رويِ تيغه‌ي چاقويِ جيبي كوچك‌اَش حرارت داده و به‌بلعد براي‌اَم خواهد گفت كه چرا مادرم رفت، و اشاره مي‌كند به همان روز، همان روزي كه: « زنكِ هرجايي ديگر برايِ تو مادر » نشد، چرا و چرا مادربزرگ‌اَم مي‌گويد و چندين سال‌ است كه پافشاري مي‌كند كه مصرانه از من مي‌خواهد كه باور كنم. اما پدرم، آري پدرم با دودِ سيگار تمامِ آن‌روزها را نقاشي مي‌كند، در حجمِ اين خانه‌ي پنجاه متري با تيرهايِ شكسته و او هم مي‌خواهد به‌قبولاند به من و من نمي‌توانم به خودم به‌قبولانم يا اين‌كه نه، چرا كه من هنوز به‌دنيا نيآمده‌اَم؛ كه يك روز از پس از آن مادرم برايِ هميشه به شهرشان بازگشت، بي‌ آن‌كه رژ ارزان قيمت صورتي رنگ‌اَش رويِ لب‌هاي‌اَش كشيده تنها با يك كيفِ كوچك دستي به رنگِ بنفش. برايِ هميشه به‌ شهرشان بازگشت، تنها، به‌خاطرِ من و مردِ آرزوهاي‌اَش. و چند سال مي‌گذشت و او هنوز من‌را حامله بود و او يعني مادرم چند سال مي‌گذرد كه ميان‌ِ شهرستاني كه چندان هم كوچك نيست. خيابان گز مي‌كند، پياده، سواره. گاه مي‌دود و كار مي‌كند و گاه نشسته مي‌دود و سواره... و هرگز با مردي نمي‌خوابد كه شوهرش نيست. زيرا كه هنوز من‌را حامله است و تعجب نمي‌كنم كه چرا سرگيجه نمي‌رود از اين‌همه دنبالِ كسي گشتن و چرا چشم‌اَش كور از اين همه كه مي‌افتند ميانِ چشمِ اين همه مرد... نمي‌شود، نه كسي عاشق‌اَش و نه‌ كسي كه من‌را كه هنوز به‌دنيا نيآمده‌اَم به فرزندي.

من حرام‌زاده‌ بودم، حرام، حرام. حرام‌زاده مي‌شدم آرام، آرام بي‌آن‌كه كسي گوش‌اَش صدا. و اما خبر نداشت تا اين‌كه كوچك‌ترين برادرش كشيده خواباند زيرِ گوشِ مادرم تا بداند بايد از زاويه‌اي مناسب مردها را نگريست؛ هميشه و من همه چيز را از پشتِ نافِ مادر ديد و دانست كه او يعني برادرش، كسي را دوست داشت كه خواهرش نيست و خواهرش مدام و هنوز مي‌دود بي سنگيني من تمام شهرشان را. دست مي‌جنباند تا پيش از يائسه‌گي، مردي بيآبد؛ شبيه آرزوهام و وقتي زمين‌اَم گذاشت و وقتي جفت‌اَم را به‌خاك، براي‌اَم پدري شود.

من به‌طرز عجيبي حرام‌زاده‌اَم و اين بهترين بهانه‌ است برايِ ترياك كشيدن، زيرِ اين سقف كه مدام چكه. و بهترين دليل برايِ نه‌... شنيدنِ حرف‌هايِ مادر‌بزرگ و عادت به بد‌قواره‌گي تك‌واژه‌هايِ پدرم كه فرصت نبود بگويد‌شان.

هوا سرد است، سقف چكه و از آخرين بار كه مادرم را ديده‌ام تنها چند دقيقه مي‌گذرد.

 

بهمن هشتاد و سه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  |