آقاي عبدالرضايي؛ اين مردم جغرافيا نميدانند
همه چيز در شباهت از مدار ميافتد
اين متن يك تَكنگاريست بر شعر خليج عرعرعر.... از علي عبدالرضايي
ميخي، دوستِ من ميخاَت كردهاند به سردرِ بقالي و افتادهاي وتا چه اندازه شبيه، به هرچه، جز آنچه شعر است. و من تنها شباهت ميبينم، آنهم در روزهايي شبيه و آدمهايي شبيه. ميان خليجِ تو و... تو شاعري بلانسبت پس چرا درز گرفتهاي خودت را شعرت را و باز هم شبيه شدهاي. چهقدر شبيه. اينجا بهانه برايِ خياطي بسيار است، اما آنجا گمان نميكنم. با اينهمه تمام گناه به گردنِ تو نيست آخر اينروزها ديگر زيرِ شاعري هم بهانهاي بهدست نميدهد به رودهدرازي گناه تو نيست همه چرا كه من نيز همآواياَم با آن نيمشاعر بدلي؛ پگاه احمدي كه « من هرچه درد ميكنم از پارسيست » اما آخر زيرِ شعر چرا احمدي نژاد؟ شاعر؛ تو معنا به معنا ميدهي، معنا از معنا گرفتهاي؛ ميداني كه چه ميگويم هر چند نميداني كه چه ميكني. سرِ آن ندارم سر اين قصه باز كنم كه عبدالرضايي يعني جناس و گاه شعر، زيرا سمپاتهايِ « پاريس در رنو » به دست بي دفعالوقت همچنان گيج زبان بازي انگار كه خر به گلدسته ديدهاند هوكنان مرا به آنجاي بارت و سوسور حواله ميدهند. و مثل هميشهي ايرانيت فرصت نيست تا ربط رمبو را به عبدالرضايي پرسيد يا اينكه چگونه ميتوان اين همه دليل بيدليل آورد كه آري منهم خيار دارم. آخر دوست عزيز ايران بيصاحب است، شعرش نيز اما اينكه دليل نميشود مزخرف بگوييم. به قول گوته تو در راه باش آنوقت گم شو اما نه اينجا، نه بيجا. من نميدانم چه تفاوت است ميان دفاع جانانهي سعدي از ناموس دين با جِر خوردن جنابعالي بر سر مرزهايِ بيكرانهي ايران زمين !!!!!! مرد جوان اگر روزي لحظهايت از دست نشئهجات آنطرفي دررفت خوب نگاه كن: دختر ايراني در زير پاي همين ايران زمينِ شما؛ دبي باركد ميخورد بي تكانِ آب از آب و خيابانهاي ايراني هرروز حشريتر از ديروز. اگر من و تو« لايِ فيلمهاي هندي دنبالِ يك سينهي لخت ميگشتيم » امروزيها از صدقه سر اين همه وضوح تصوير دست به كير بيشتر مواقع كونِ خواهرشان را با كونِ پاملا اندرسون اشتباه ميگيرند. گازانوواي شعر ايران ايران همان گهي بوده كه هست و همان گهي هست كه بوده و تو اگر خيلي نگران نام خليجات هستي ديگر چه نياز به شعر چه نياز به اين همه كير و تير، هزينهي عياشي يك هفتهات را پس بينداز، بليطي بخر بيا به ساحل خليجاَت و بر سر اين عربهاي خيلي خيلي بد عربده بكش، اگر نشنيدند پروانه شنا كن تا شارجه و آنها را هم مثل ما از وجود فرزندان رستم بر فرازشان در ايران آگاه كن خدا را چه ديدهاي شايد شنيدند. راستي گفتم شنيدن راستي بهتر نيست نصيحت آنتيگونه وارِ صاحب سابقاَت را بهگوش گيري شايد هنوز دير نباشد برايِ رياضيدان شدن. و گفتم صاحب، راستي شايد هم نام زنانه اين جغرافيايِ بيصاحب است كه هوش از سرت برده. از قرار دختران آنجا آنگونه نخوابيدهاند كه ملكالشعراي ما خوشباشيده باشد و هوايِ اينجا باز هم هوايياَت كرده. شايد هم بهعكس پس از فتح تمام برجستگيها و فرورفتهگيها نوستالژي خليج تو را هم شاشيده با اين خيال كه شاش كف كرده بشاش در دل اين خليج مبادا پروستات بگيري. پسرك مهربان اگر ميشد با و بي كاندوم و كفي، زرورقي هرويين و يك ليوان برندي رويِ زنان دنيا وارو زد و گفت كه مناَم فاتح بيشك فتحعليشاه كلمبوس است. اي بديل نيما بدان در اين ناكجاآباد، با اين مزخرفات آنهم ميان اين جماعت شجريانزده و گوشي بهدست تنها چند روزي ميشوي علمكشِ جمعيتِ مشنگان پررو كه در ائتلاف با حرامزادهها دستي دراز دارند و البته قاتقي برايِ نانِ تمام اخبار گويان آبريزگاهِ دولتي كه از تو بسي شاعرترند چون به خليجاَت ميگويند خليج هميشه فارس و از قضا اين نام را بر گردهي مسابقات فوتبال در ايران نيز كندهاند. تنها امامزادهاي علم كردهاي بي سيدي كپك زده. عزيزكم اين جماعت را وامدارِ نامي نكن كه نيست. تو اگر نام ميخواهي اگر حادثه ميخواهي دست كن انبان جمهوري اسلامي كشورت، پر است از فاجعه، خون و گه با اسانس آيتالكرسي. نميدانم يعني سي سال كثافت و بدي نام نيست، اگر نام ميخواهي خاوران بس است تا ملتي اليالابد شرمنده كند آنجا كه هنوز از ضجه و جنازه سر آماس دارد. اگر ميخواهي اين مستراح را بههم بزني جسارتن كمي خايه كن تا بوياَش بيش از اين بهسر بنشيند شايد شاعر ما را هم خفه. عبدالرضايي نيك ميداند كمينه ميانِ زبانِ مادريش بهانه زياد است برايِ ريدن به دهان. ميخواهي همه چيز را بگويي كه چه؟ اما چه ميشود كرد پارسي زيادهگوست و پرمدعا و شاعراناَش پارس كنان اضافات وصف ميكنند كه اي ملت چه نشستهايد خليج فارس را كردهاند عرب، حالا مناَش ميكنم پارسي به پارسي.
. بد نيست آنجا اي ايران هم بخواني تا همه بدانند چهقدر مادرت دوستداشتنيست. اصلن بيا به تخت رستم پهلويزبان و پارسي خوان به نيايش زرتشت، و يشتا بخوان و به سوشيانت بگو خود اين كسكشهاي حرامزاده را پايين بكشد، بگو كه دست من گير است به اوستاست، به كير است، به سيگار و زرورق.
شاعر افسردهگي، در اين فاضلاب كه از قضا نام زادگاه هردويِ ماست. سي سال است آنقدر كثافات قزوه و امينپور را چپاندهاند به آدم كه يادش برفت آدم است اينجا آنقدر بيدلهره آدم ميكشند و با اشتياق بولوتوس ميكنند و ثبت تا نكند تكرار برنامه از كف دهند. هم اينجا آدمهايش مثل شاعرهايش سرگيجهاَند ؛ آنقدر كه پربها هزينه ميكنند. آنقدر هزينه ميكنند كه جغرافيا نميدانند و از ياد ميبرند حتا نشاني سوراخ زنشان مثل همسايهي ما كه به درياي خزر ميگويد عمان و ميگماند آمريكا پايتخت كشور ژاپون است و ژاپون همانجاست كه هم پول مفت زياد است و هم زنهاش ميميرند برايِ پشم و پيلي مرد ايراني، از بس كه بي پشماَند اين مردانِ ژاپوني. و صد البته كه دبي كشوريست و نه شهري بزرگ پر از كس روسي؛ آنهم مفت !!!!
راستي كه حكايتيست ايرانيت هم براي خودش، نشئه به جنگ نشنال جيوگرافي رفتن ما تنها طلبِ شرافت نداشته از هرويين ميكنيم. شاعر باشي و بيشبيه....
علي رضا تبريزي ارديبهشت هشتاد و هفت
