۱-
لٌخت و عور وسط يك شاهراه چمباتمه زدم؛ واسه قضايِ حاجت عدل روبرويِ يه ساختمونِ بزرگ، خيلي بزرگ شايد چند صد طبقه، درست نميدونم ! بهنظر ميآد دمدمايِ يه شبِ تابستونيِ. شاهراه پرِ ماشينه. يكي، يكي از كنارم رد ميشن بيهيچ مزاحمتي. پاهام رو بيشتر باز ميكنم، دندونام رو با قدرت رو هم فشار ميدم، مايعي سبز و براق زيرِ پاهام راه ميگيره و آروم، آروم خودش رو رويِ سطحِ آسفالتِ شاهراه به شكل عجيبي پخش ميكنه، اما حالا يه مشكل؛ به پاشنهي يكي از پاهام رسيده، ميخواد كه رد شه. در تماسِش با پوستِ پام، داغ ميشَم. نميتونه رد شه، همونجا درزِ حفرههايِ كوچيك و ذرهبيني پوست و سطح زمين وا ميمونه. پاهام به زمين محكم چسبيدن. اما حواساَم جمع گوديِ كف پام نبود. به فكرم نميرسيد، راهِ مناسبيِ اوناَم آروم ازِش رد ميشه، شكلي ديگه، و چند متر اونطرفتر لاستيكايِ يه ماشين زيرِش ميكنه؛ اما بي شَتَك و بازم يه شكلِ ديگه. ردِ روشني رويِ سطحِ آسفالت جا ميذاره؛ دو خطِ موازي ......
حالا كه گردنم به عقب ميچرخه به ردِ دو خط، امتدادشون سر پيچ بعدي گم ميشن ولي انعكاسِ نور سبز رويِ آسمون پاشيده. سرم را برميگردونم، خَم ميكنم و پايينو نيگا. حالا درست رسيده وسط پاهام، زُل زدم و نميتونم چشم ازش بردارم. يِهو صدايِ سرريزِ آبرو از پهلوهام به سمت زير شكمم ميشنفم اونم با وجودِ صدايِ ماشينايي كه هِي ميآن و ميرن هرچند تعدادشون كم شده. صدا ميگه حجمِ زيادي آب قراره بيرون بريزه. ميخوام بشاشَم. اما نه نميتونم. سوزشِ بدي تويِ مجرايِ آلتم پيچيده يه هيولايِ كوچولو داره اونجا پنجول ميكشه. سرد عرق ميكنم. باس به چيزي تَك بِدم پس دستم رو دراز ميكنم سمتِ نردهي وسطِ شاهراه و سفت ميچسبم اما اين نرده به اضافهي اين دستِ كه بدجوري ميلرزه تنها يك ستون نيمهجون شده. بدجوري تكون ميخورم. صدايِ يه كاميون ميآد سرمو رها ميكنم رويِ بازويِ دستي كه تَك داده بودم و بينفس جلو رو نيگا ميكنم. دو چراغ بزرگ و زرد، صدايِ چرخايِ يه كاميون گنده. نزديك و نزديكتَر ميشَن شايد منو نديده، شايدم آره بههرحال مهم نيست فرصتي نمونده. ميسوزم، چند قطره به سختي ميخواد بيآد اما نه نميآد. ميلرزم و سر جام ميمونم و سرمو همونجايِ قبلي تَك ميدم. اومده ديگه صداش لابهلايِ سلولايِ مغزم فرو رفتن. تموماَم نميشه. به احتمالِ قريب به يقين ميباس الان تموم موايِ سرو بدنم سيخ واساده باشن. بويِ چرب گازوييل و روغنِ ماشين يه لايه انداخته دورِ سرم؛ بدبو و لَزِج، ميخوام بالا بيآرم. اما درس تو همين لحظه يه تيكهي گِرد و فلزي با سرعت ميآد اين طرف سرمو تا اونجا كه ميتونم ميدزدم كه نخوره اما چند تا از موهام رو با خودش ميبره و يه خراش كوچولو ميذاره درس بالايِ پيشونيم. كمي آروم كه نه لَس ميشم رو خودم، خوشبختانه داره تموم ميشه. اينم آخرش......
نزديكايِ صبِ. شاهراه خيلي خلوته. منم همونجا سر جام چسبيدم. استكان چاي رويِ زمين رو پيش از اينكه سرد بشه سر ميكشم و بعد سيگاري آتيش، پك ميزنم، پك، عميقتر، اونقدر عميق كه چيزي واسه پس دادن نمونه. سيگار نصفهست. بي اينكه بِخوام، گوش ميخوابونم. يه مجموعهي درهم و كوچيك از صدا به سختي رويِ گوشاَم ميماسه. صدا باس چند كيلومتر پشت سر من باشه. سرم پرت ميشه عقب از اون دو خط سبز و موازيِ براق ديگه خبري نيس. سپيده است و هوام داره آروم، آروم روشن ميشه و ديگه آخرين ستارهاَم رفت. لبم سوخت. اين يعني آخر سيگار. تهش رو تف ميكنم و سرمو دوباره برميگردونم. لال، با سر آروم ميرم وسط دو تا پام تا همون مجموعهي درهم و كوچيك صدا كه نزديكتر شده، آروم، آروم بيآد و تو گوشم رسوب كنه.
۸۳/۱۱/۲ – بعدازظهر
